محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1062
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
امّا احوال لطفعلى خان وقتى كه در اصفهان محبوس بود عليل المزاج شد و شاه طبيب به مداواى او تعيين كرد و صحّت يافت آنقدر نگذشت كه افغان اصفهان را محاصره كرده به او تكليف كردند كه بيرون آمده با افغان جنگ كند بهانه آورده قبول نكرد چون اصفهان به دست افغان افتاد محمود تصوّر كرد كه لطفعلى خان از شاه و رجال دولت رنجيده به من خدمت خواهد كرد و او را مهربانى كرد و عزّت داد . مع هذا ميل به قزلباشيه نموده به جانب شاه طهماسب فرار كرد چند نفر از قزلباشيّه براى تحويل اخلاص به افاغنه خذلان مناص و اظهار خدمت و بندگى و ارادت به محمود افغان او را در اصفهان گرفته نزد محمود آوردند و او امان نداده فى الحال فرمود جسد او را چهار پاره كردند و هرپاره آن را به راهى آويختند و دو پسر او نزد شاه طهماسب بودند و خدمت او مىكردند و بالجمله احوال مملكت پريشان و لشكر پراكنده و جماعت لگزيّه از اضمحلال اعتماد الدوله كه از ايشان بود جمعيّت كرده بر سر شكّى و شماخى رفته به غارات و تاراج دست برآورده شيروان را ضبط كردند و رجال دولت چارهء ايشان را در قوّت و قدرت نبود محمود افغان نيز پريشانى قزلباشيه را دريافته معتمد دولت ايشان را مستأصل ديده افاغنه را جمع كرده سفر اصفهان را مصمّم گرديد . بيان ظهور علامات سماويّه و ارضيّه در سنهء هزار و صد و سى و چهار چنان زلزله در تبريز شد كه نود هزار كس از شهر و حوالى آن بدرود جهان خراب گفته و [ در اصفهان ] نوعى هوا تيره و تار شد كه روشنى آفتاب را كس نمىديد و حال آنكه در تابستان كسى در اصفهان نديده بود و افق اصفهان مانند درياى خون سرخ شده هرروز برمىافروخت و شاه سلطان حسين از طهران به اصفهان آمد تا وقتى كه شاه وارد اصفهان شد اطراف شاه ابرى سرخمانند آتشپاره احاطه كرده بود ، منجّمان از اين علامت حكم كردند كه خون در اصفهان مانند سيل جارى خواهد شد و فى الحقيقه چنين شد كه حكم كردند .